تبليغاتX
هـلـلـویـــــا
یکشنبه 1388/03/03 :: 22:15 :: به قلم : سیاوش
THE END

به لوليدن در لجنزاري كه خود ساختيد ادامه دهيد
+ نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1388/03/03 ساعت 22:15 توسط : سیاوش |
دوشنبه 1387/11/28 :: 14:20 :: به قلم : سیاوش
بالاخره بعد از يك سال و اندي دوباره آمدم.

آمدم به مزار خويش، آنجا كه هميشه شاد بودم و شادي مي كردم، از دوري شروران و لقاي حق شاد بودم.

برادران و خواهران مدتي نظرات را محدود به تاييد كرده بودم و دليلش چيزي جز فحاشي و بي احترامي از جانب مسلمان‌نماها نبود. آفت اين وبلاگ و اين دنيا. بگذريم؛ برويم به سر مي و ميخانه خود، آنجا كه خدا با ماست.

پس دوباره با اين آيه از كتاب مقدس شروع مي كنيم. به اميد آنكه خداوند گناهان ما را ببخشايد و مارا جزو صالحان قرار دهد.

اگر كسي بخواهد مرا پيروي كند بايد خود را انكار كرده، صليب خويش برگيرد و از پي من بيايد. زيرا هركه بخواهد جان خود را نجات دهد آن را از دست خواهد داد. اما هركه به خاطر من و به خاطر انجيل جان خود را از دست بدهد آن را نجات خواهد داد.

مرقس (8: 34-35)

بدرود/

+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1387/11/28 ساعت 14:20 توسط : سیاوش |
پنجشنبه 1386/09/29 :: 19:12 :: به قلم : سیاوش

امید لحظه ها

تولد در هر لحظه از زندگی اتفاق می افتد، در هر ثانیه و نیم ثانیه ای. تولد چیز تازه ای نیست، ماحصل هر تولد مهم است. اینکه چرا و چطور متولد می شویم هیچ مهم نیست، مهم این است که دوباره فرصتی داریم تا در عدم، وجود یابیم. این لحظه ها، تولدها فقط از آن ماست و برای ماست. امیدی نیست به تولد بعدی، همین تولد را دریاب تا از دستش نداده ای.

من نه امیدم، نه امیدی دارم. پس چرا زنده ام؟! من مرده ام، سالهاست که مرده ام و خفته ام و آغاز هر تولدم در برزخ است و آخرش در دوزخ. من به لحظه زنده ام.

به امید زنده اید و باامید. بی امید من هستم که مستم از شراب تلخ و گاه شیرین تنهایی.

هیچ یک جسم نیستیم. جسم خیال است و روح باور. روح ابتدا و انتهای هر وجودی ست، هدف هم همین است که فقط روح باشیم نه ماده.

اگر بتوان هدفی برای زندگی قائل شد، آن هدف چیزی نیست جز تبدیل ماده به روح (نیکوس کازانزاکیس)

خود خواسته ام که امید نباشم. پس امیدی ندهید، چون نمی خواهم. بگیرید از من هر آنچه که دارم و ندارم. من از آن خود نیستم. من خود ِ نیستم. و وجودم مملوء از نیستی شده. چون واقعا نیستم.

خیلی امید داری امید جان. داشته باش با خود این امید را. تنها به امید است که زنده ایم.

اگر درد است از رنج است اگر رنج است از غم است و اگر غمی هست از خود است نه از خدا. به خود ناله کنیم، به خود گله کنیم نه به خدا.

لحظه ها را زیستن خوش است، آزاد و رها زیستن خوش است، به لحظه زنده ماندن خوش است. آواز پرنده های مسیحا را خوش است. مستی عشق مسیح را خوش است و اینکه زنده مردن را خوش است.

لحظه های آخر 12/9/86

تنها امید من

دستهای خالی ام به سوی تو دراز است و تو خود خالی تر از منی.

من از من بودنم خستم

تو را تو خواندنم بس است

حسرت ما شدن دارم

اما نمی خواهم

چون خواهان مرگم

مرگی ابدی

مرگی که آخرین تولد باشد

مرگی که بعد از آن خدا باشد. خود خدای خود باشم. خود ناخدای خود باشم

در هر عبوری سکوت است

عبور می کنم. آغاز می شوم

مرا از خودم برهانید

من اولین و آخرین امیدم را بدست آوردم:

مردن، امید دارم به روزی که تا ابد از این دنیا رها می شوم. و خواهم شد.

با فریادهای سبزی که امید می کشد بر سر ما، فریاد می زنم: آری، من هم برای خود امیدی دارم.

لحظه های اول 13/9/86

+ نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1386/09/29 ساعت 19:12 توسط : سیاوش |
شنبه 1386/09/17 :: 10:9 :: به قلم : سیاوش

طعم خدا

تو را سپاس، تو را حمد، تو را شکر، تو را نیست نیازی، ولی من تو را نیازم، ای زیبای من. من تو را خواهم و خوانم. از خواندنت ... شده ام، ... خوئی. من از روی تو رنگی گرفته ام، من از نور تو سویی گرفته ام، من از بوی تو طعمی گرفته ام، طعم خدا، طعم عشق، طعم هستی، طعم زندگی، زندگی که تو خود در خود جاری ساختی، زندگی که از دام بیرون آوردی، زندگی که تماماً در توست. درست است که از ازل با تو نبوده ام اما خواهم بود تا ابد با تو در تو، هستم، تا تو باشی هستم تا هستی ات هست، هستم، تا هستی را در دست داری هستم، با تو، در تو. در زندگی که عشقِ مسیح ریشه دارد در آن. دور کن، خدایا دور کن هر چه تیشه است، از این ریشه، در این بیشه، که همیشه هم کیش توام، میشه... میشه مسیرِ سبزِ سیر شده مسیح را بپیمایم، توانی ده تا یارای آن باشد که گامی از این سـ... و سـ... را مسیحانه و مسیحانانه طی کنم.

پاییز 86

نشانه

آری، درویشک من آری. تو حقانیتِ حقیقت را یافته بودی و خود را با آن یکی کرده بودی.

درویشک من، نیازی نیست جملات را تکرار کنی، فقط آهنگ کلمات را دریاب و درگذر. میدانی، این همان نشانه هایی ست که خیلی ها خیلی ساده از آن ها عبور می کنند. فقط کمی تامل کن تا مفاهیم به استقبال تو آیند و تو مفهوم را دریابی و خود فهم شوی.

جناب رعد، تو از که دستور گرفته ای که اینگونه می غرّی؟ تو را چیست که صدایت تا هفت آسمان آن طرف تر هم می رود؟ یا حق آیت این رعد چیست؟ چرا آرام نمی گیرد؟ آسمان را در هم ریخته و می گرید. آیا این صحیح است که ما رقص کنان راه می رویم به زیر اشک های ملکه آسمان ها؟

این درس وحدت شناسی نیست آقا، اشتباه آمده اید، بروید به آسمان بعدی، آنجا به شاخ های آن ماده گاو کهنسال نزدیکتر هستید. آنجاست که می توانی وحدت را بیاموزی، اگر وحدت شناس ماهری شدی آنگاه به من بگو " قُل هُوَالله اَحَد" یعنی چه؟ اگر تمامی عمرت را صرف این کنی که وحدانیت را درک کنی باز هم نمی توانی. تو بیشتر از هشت ساعت نمی توانی عمر کنی. این همه ی عمر توست در عرش.

23/8/86

+ نوشته شده در تاریخ شنبه 1386/09/17 ساعت 10:9 توسط : سیاوش |
چهارشنبه 1386/03/09 :: 19:22 :: به قلم : سیاوش

من از تمامی اعمال خیرم گذر میکنم شرط آن که تو نیز مرا از این بند گذرانی. این آن نیست که تو خواهی، ولی چاره ای هم نیست جز این. زیرا شکستگی و پیوستگی قانونی شده اند بر این دنیا، و من نیز در این چرخه خواهم چرخید، چون دیگران. و تو هم خواهان این باش که من درگذرم از این هستیِ پستی. تو خود را در آن هستی هست کرده ای و ما را بر این هستی حبس کرده ای. و تمام هستی از آن توست، چون تو هست کننده و حبس کننده ای.

کوچکترین گناه بزرگترین است. این را می شود از عمل ابوالبشر فهمید. او که یک بار نافرمانی پروردگارش را کرد، چه ها که بر سرش نیامد. او و تمام فرزندانش تا روز رستاخیز محکوم به حبس در این دنیای فانی و پر از گناه شدند. پس وای به حال ما که چه ها خواهد آمد بر سرمان. بیایید سوگواری روزی را به جا آریم که در راه است، روزی که همه بار سفر خواهیم بست و خواهیم رفت، و بیایید جشن بگیریم آن روزی را که در راه است، روزی که همه بار سفر خواهیم بست و خواهیم رفت. سفری شیرین و خوش چون رویا. سفری که از آن بر نخواهیم گشت. زیرا این سرا سرای ما نیست. گویی ما به جایی تعلق داریم که از آن آمده ایم و اکنون نیز به آنجا می رویم.

ضمن سفر خوب گوش بسپارید که ندایی خواهد آمد. آن ندا چیست؟! ندایی بس آشنا و چندی غریب.

+ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1386/03/09 ساعت 19:22 توسط : سیاوش |
شنبه 1385/12/12 :: 18:18 :: به قلم : سیاوش
نور شو اگر تاریکی، بیدار شو اگر خفته ای و زنده شو اگر مرده ای. زیرا پادشاهی آسمان نزدیک است. مسیح در راه است. به زمین خواهد آمد دوباره و نظری خواهد انداخت دوباره، به این مخلوق خدا. سکوتی در پیش است اما این سکوت نشانه چیست؟
      میازما آن خدایت را که اوست تمام عشق و هستی و وجود پاکی که در تو نیز وجود دارد. بسپار خود را به آن خدایی که در نگاه هایش تو را می بخشد و آنچه را که بخواهی در لحظه ای کوتاه برایت فراهم می سازد.
     بخواه از خدایت هر چه را که احساس نیازش را می کنی زیرا اوست تنها بی نیاز هستی و اوست که خود بی نیاز از هر نیازیست.
     گر به اندازه دانه خردلی ایمان داشته باشی هر چه امر کنی به هرچه که خواهی، آن نیز اجرا شود و تو نیز همانی خواهی شد که خدایت می خواهد و تمام کوه ها و دشت ها و دریاها به خدمت تو در آیند.
     بخوان خدایت را "ابــــا" و او را دوست بدار چون فرزندی که پدرش را دوست می دارد. نگاه کن به چهره خندانش که تو را همچون فرزندش هدایت می کند به سوی صلیبت.
     ستوده باد خدایی که به زیبایی تمام، روح را در جسم جای می دهد و جسم را به حرکت در می آورد و مسیری هموار را برایش بر می گزیند تا صلیبش را به آسانی به دوش کشد.
     نور شو اگر تاریکی، بیدار شو اگر خفته ای و زنده شو اگر مرده ای. زیرا روز رستاخیز نزدیک است و تو می بایست خود را از گناه پاک سازی. پس توبه کن به درگاهش که همانا اوست توبه پذیر مهربان. پس اعتراف کن به تمامی گناهان خویش. از دروغ هایی که به او گفته ای تا گناهانی که در خلوتی بس شلوغ از روح خدا انجام داده ای.
     ای مسلمان، سکوت کن در لحظه ای بیش از ثانیه و دقیقه و ساعت و روز و ماه و سال، تا درک کنی که چرا خدایم را، همه عشق و هستی ام را، پدر می خوانم. پس بنگر به اعماق وجود بی انتهایش.

           نور شو ، بیدار شو و زنده شو، اگر تاریکی، اگر خفته ای و اگر مرده ای.

+ نوشته شده در تاریخ شنبه 1385/12/12 ساعت 18:18 توسط : سیاوش |
چهارشنبه 1385/12/09 :: 11:21 :: به قلم : سیاوش

سلام خواهران و برادران، چه مسیحی چه مسلمان.

بعضی از دوستان می گویند: " تو مسیحی هستی یا مسلمان، یا ضد مسیح و اسلام و خدا !"

چون هر بار که مطلبی به وبلاگم اضافه می کنم متفاوت تر از قبل است. یک بار مسیح را پیامبر و نجات دهنده می نامم و بعد در پی آنم که نیاز خدایم را ثابت کنم. چرا؟

قبل از این که جواب این سوال را بدهم، یک نکته را بگویم که هر کجا در این مطالب کلمه اسلام را دیدید، منظور اسلامی است که بعد از رحلت پیامبر(ص) به وجود آمد.

جواب: همانطور که در مطالب پیشین ذکر شد، من یک مسلمانم از یک خانواده مسلمان. به خاطر بعضی مسائل عجیب و باور نکردنی که هر کدام مجازاتی برابر با مرگ انسان داشت، نمی توانستم تحمل کنم. خیلی سخت بود.

هنوز هم اسلام را دوست دارم، البته آن اسلامی که پیامبر آورد، نه این اسلام ساختگی شیخ های به ظاهر مسلمان. نمی خواهم توهین کنم. اصلا قصد بی ادبی ندارم ولی چه می شود کرد؟ بین شما، یا هم ما مسلمانان، چند مسلمان واقعی وجود دارد؟ آیا اصلا وجود دارد؟ آیا اصلا می توان آن مسلمانی شد که روحانیون به ظاهر مسلمان می خواهند؟ واقعا چگونه می توان تحمل کرد این بی عدالتی را؟ شما مسلمانان که این مطالب را می خوانید، حتما می دانید که در بین خود شما چقدر از شیخ ها بد می گویند. حالا چه دروغ، چه راست!، فرقی نمی کند، مهم این است که در مورد یک بنده خدا( چه خوب، چه بد) غیبت می کنید. از او بد می گویید. به او دشنام می دهید. به خودش که هیچ به خواهر و مادرش هم رحم نمی کنید. چنان به آنها فحش می دهید که انگار زندگی را از شما گرفته اند. واقعا هم همینطور است، زندگی را از شما می گیرند، حق هم دارید چگونه می شود رهایی پیدا کرد.

در مورد غیبت کردن هم، مگر شما مسلمان نیستید، مگر نمی دانید غیبت چه عذاب بسیاری دارد، خب نمی دانید دگر، وقتی می گویم به ظاهر مسلمان هستید نگویید نه.

خب داشتم می گفتم، آنقدر دلم از این اسلام ساختگی شما مسلمانان پر است که ریشه مطلب را گم کردم. آنجا بودیم که من از اسلام زده شدم. از اسلام که زده شدم هیچ، از خدا هم بدم می آمد. بدانید چقدر باید آزارت دهند تا از اسلام که فراری می شوی هیچ، خدایت را هم فراموش کنی.

بعدها کم کم با مسیحیت آشنا شدم. با مسیح و خدایش، با مسیح که اکنون زنده است و در میان ماست و آن خدایی که پدر آسمانی همه ماست. (وای خدای من این مسلمانان از این که تو را پدر می خوانم چه برداشت می کنند؟ آنان را توانی ده که قدرت درکش را داشته باشند).

اگر دقت کنید در اوایل مطالب این وبلاگ گاه آیه هایی از انجیل را آورده ام و از مسیح و قدرت او و معجزه هایش نوشته ام. در آن زمان هنوز مسیح و آیینش را کامل نمی شناختم، به همین خاطر بعدها(چندی پیش) سعی در این داشتم که نیاز خدا را ثابت کنم و گاه خدایم را انکار می کردم. این همان علائم گریختن از اسلام است. و بالاخره بعد از شش ماه تلاش مداوم در پی شناخت مسیح و مسیحیت، این مطلب و مطلب قبلی را نگاشتم.

ای مسلمانان مگر علی(ع) نفرمودند: " گفتارت بیش از عملت نباشد"

شما که در پی آن هستید که اسلام را گسترش دهید آیا خود اسلام را کامل می دانید؟. آیا می دانید در کتب احادیث پیامبر چه حدیث های زشت و کثیفی آورده شده؟ آیا می دانید که این دین اسلام است که در معرض تحریفات چند صدساله خود مسلمانان قرار گرفته؟ از این حرفها گذشته، آیا شما که به فرزندت می گویی نماز بخوان خود نماز می خوانی؟ آیا شما که در نماز می گویی" الحمد لله رب العالمین " همان دم معنی آن را می دانی؟ آیا در اسلام یک فرد بی سواد می تواند نماز بخواند و معنی آنچه را که می گوید بداند؟

یکی از دلایلی که مسیحیت را به اسلام ترجیح دادم این بود که در مسیحیت با زبان خود و از طرف خود با خدایت حرف می زنی و هر چه می خواهی می گویی. اما در اسلام این گونه نبود، نمازت را می بایست به زبان عربی بخوانی، قرآن را باید عربی خواند، کلیه دعاها و مناجات همه به زبان عربی بود. خب یک فرد بی سواد چه می فهمد از آن؟ در حالی که در مسیحیت با هر زبانی که بخواهی و هر طور که بخواهی می توانی خدایت را بستایی. حتی اگر بی سواد باشی.

در مورد نظرات هم بگویم که هیچ گاه نشده که یک مسلمان با زبان انسانی خود انتقاد کند، همیشه در انتقادات خود به زبان حیوانات سخن می گویند. این همان دین خشنی است که در انتقادات خود فرد را تحدید به مرگ می کنند. ولی تا حالا سابقه نداشته یک مسیحی دهان خود را به دشنام باز کند. بلکه همیشه با دشمنان خود (منظور مسلمانان نیست) با محبت رفتار کرده اند. این همان دین محبت است که مسیح به خاطر آن مصلوب شد. تا حالا سابقه نداشته با مسلمانان در مورد دین، خدا و پیامبر حرف بزنیم و در آخر مسلمانان خشونت به خرج ندهند.

چقدر خودپسندانه است این که: کفر از دید اسلام عبارت است از دینی به جز اسلام. (فرهنگ دهخدا)

یعنی شما را مجبور می کنند که مسلمان باشی، یعنی تمام مسیحیان و یهودیان و ... همه کافرند. در صورتی که در اسلام آمده که کافر به کسی گفته می شود که خدای واحد و یکتا را انکار کند. ولی مسیحیان و یهودیان همه آن خدایی را می پرستند که مسلمانان نیز می پرستند، در نتیجه یا سخن دهخدا صحیح نیست، یا همه ما چه مسلمان چه مسیحی کافر هستیم . حتی همان جناب دهخدا.

مسیری که من طی کردم این طور بود: از اسلام به بی دینی و کفر و از کفر به مسیحیت. از این مسیر می توان نتیجه گرفت که مسیح پناه دهنده و نجات دهنده کسی است که به او ایمان بیاورد. ولی در اسلام می بایست کافر را کشت. همانطور که از حدیث شماره 283 کتاب صحیح بخاری که از نظر مسلمانان کتابی است ارزشمند که احادیث بسیاری در آن آمده و درستی و راستی همه آن احادیث ثابت شده می خوانیم که: " اگر مسلمانی، یک کافر را به قتل برساند هیچ مکافاتی نخواهد داشت. "

برادران و خواهران ببینید که چقدر تناقض به وجود آمده ، با این که اسلام سال ها بعد از مسیحیت به وجود آمده ولی بیشتر در کتب اسلامی دست برده شده تا مسیحیت. آیا این همان دین الهی است که پیامبر(ص) آورده؟ خیر این همان دین تحریف شده روحانیونی است که بعد از وفات پیامبر(ص) برای این که دین خود را از تحریف در امان بدارند، چنان سختگیری کردند که علاوه بر این که عده ای را از اسلام دور کردند هیچ، خود نیز با اضافه کردن مسائل و احادیثی دروغین به دین باعث تحریف در این دین الهی شدند. در حالی که خود نمی دانستند چه می کنند. اگر عالم و دانا هستند فکر می کنند که همه باید مثل خودشان رفتار کنند در غیر این صورت باید مجازات شوند.

برادران و خواهران این برای مسیحیان مهم نیست که با افرادی که سروکار دارند مسلمان هستند یا مسیحی. بلکه این مهم است که همه یک خدا را می ستاییم. مهم این است که همه خدای درون را می پرستیم. مهم این است که همه به او ایمان داریم.

من زندگی انسان را مانند چاهی می بینم، که انسان در ته چاه تولد می یابد. حال این خود انسان است که می بایست خود را به دهانه چاه برساند، قبل از این که عمرش به پایان رسد. حال بعضی ها هستند به بالا که حرکت نمی کنند هیچ، بلکه چاه را برای خود گودتر می کنند و از آنچه بوده اند به پایین تر می روند. خوشا به حال آنان که خود را به بالای چاه می رسانند و وای بر آنانی که چاه کن خود شده اند. در بین راه ممکن است با موانعی برخورد کنیم، اما نباید بلغزیم. باید سعی کنیم همیشه در مسیر خود استوار باشیم. یعنی چه مسلمان چه مسیحی می بایست خدای واحد را ابتدا شناخت و سپس تنها او را ستایش کرد.

و در پایان: خدایا، تو را که دستم گرفتی و بیدارم کردی دوست می دارم.

خدایا، تو را که بی نهایت دوست داری، دوستت می دارم.

خدایا، تو را که مسیح را برای نجات ما فرستادی دوست می دارم.

خدایا، توانی ده که تو را بیش از پیش بستایم.

خدایا، دستم را رها مکن تا در این طریق نلغزم.

خدایا، آنانی که با خشونت رفتار می کنند، با خشونت درس می دهند، با خشونت دین الهی را می آموزند، با خشونت زندگی می کنند، با خشونت می کشند و با خشونت می میرند را به تو می سپارم. تا آنان را حفظ کنی و به راه راست هدایتشان کنی و به آنان بفهمانی که این همان نیست که تو گفتی، بلکه ساخته و پرداخته ذهن کوچکشان است که قدرت درک این را ندارند که چرا من تو را پدر خطاب می کنم، چه رسد به این که مسیح را درک کنند. « آمــــــیــــــن »

هــلــلــو یــــــا     هــلــلــو یــــــا     هــلــلــو یــــــا

+ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1385/12/09 ساعت 11:21 توسط : سیاوش |
جمعه 1385/12/04 :: 18:47 :: به قلم : سیاوش

چند ماهی است که آپ نکردم. سعی داشتم نیاز خدا را ثابت کنم. نیازش به انسانها. از خیلی ها سوالهایی کردم و جوابم را نگرفتم. وقتی از کسی که خیلی منطقی فکر می کرد این سوال ها را پرسیدم می دانید چی به من جواب داد؟ کمی مکث کرد و بعد گفت: تا حالا راجع به آن فکر نکرده ام !!! خیلی جالبه مگه نه؟. از کسی که سالهاست در مورد خدا داره تحقیق می کنه، یعنی بهتره بگم سالهاست خدایش را پیدا کرده و او را می ستوده این چنین انتظاری نداشتم. که به این فکر نکرده باشه که آیا خدایی را که می پرستد خدایی است کامل یا دارای نقص و نیاز...؟

اما حالا تقریبا به جواب هایم رسیده ام. البته نه از طریق منطق. اگر منطق رو کنار بگذاریم آن وقت جوابی که به من داده شد این بود: "بستگی به این دارد که منظور ما از نیاز چه باشد" خوب این هم درسته اما به شرطی که منطق را کنار بگذاریم. چون در قرآن آمده و همه می دانید که: " اَللهُ الصَّمَدُ " پس ما هرکار کنیم و هرچه بگوییم باز هم خدا بی نیاز است. ولی اگر منطق جای خود را به عــــــشـــــق بدهد آن وقت می توان گفت که خدا به چه چیز نیاز دارد و از چه چیزهایی بی نیاز است. تازه این هم زمانی فهمیده می شود که معنی واقعی عشق را بتوان درک کرد و واقعا آشِغ بود. آن وقت می توانیم بفهمیم که " خدا به بنده هایش نیاز دارد ". دقت کنید این جمله از یک دلی که سخت عاشق خداست بیرون آمده اما اگر بخواهیم منطقی فکر کنیم با اولین نگاه به این جمله و بدون هیچ معطلی می توان این جمله را انکار کرد. به دلایلی منطقی: 1- همان طور که در بالا ذکر شد در قرآن آمده که : " اَللهُ الصَّمَدُ " و ... 2- خدا چگونه می تواند نیازمند باشد در حالی که قادر و توانای مطلق است؟ 3- اگر خدا به بندگانش نیازمند بود پس چرا انسان را به زمین فرستاد تا رنج و عذاب بکشد و شیطان او را وسوسه کند تا گناهکارشود. اگر خدا به بندگانش نیازمند بود آنها را در کنار خود نگاه می داشت نه این که... 4- اگر خداوند به بندگانش نیازمند بود هرگز وعده جهنم به آنان نمی داد بلکه آنها را همیشه در کنار خود نگاه می داشت. 5- اگر خداوند به بندگانش نیازمند بود آنها را بدون عیب و نقص می آفرید تا همیشه او را بستایند.

و ...

+ نوشته شده در تاریخ جمعه 1385/12/04 ساعت 18:47 توسط : سیاوش |
چهارشنبه 1385/08/24 :: 15:41 :: به قلم : سیاوش

نابود می شوی اما نمی دانی چرا؛

توبه ات فایده ندارد

چون از مرز رد شده ای

از مرز بخشش و رحمت رد شده ای

پس جزو گناهکارانی

پس نابود می شوی، اما نمی دانی چگونه؛

نابود می شوی

در حالی که خود را در هدفت پیروز می بینی

و به کرده خود افتخار می کنی

پس نابود می شوی در حالی که شیطان

تو را به جهنم دعوت می کند

به سوی او می روی و می گویی:

"چرا؟ مگر تو نگفتی که ما همیشه با هم هستیم

و خلق را نابود می کنیم" و او در جوابت می گوید:

" خب تو هم جزو مخلوقات هستی دگر،

پس تو هم باید نابود می شدی"

پس به جهنم می روی و می سوزی اما

نمی دانی چگونه؛

در لحظه ای کوتاه جسم آلوده ات

به ذره ای خاکستر تبدیل می شود

و باز جسم می شوی با همان روح پلید.

دوباره خاکستر می شوی

و دوباره جسم.

در این چرخه می چرخی و می چرخی و می چرخی

و بعد تازه می فهمی که این تنها

اولین مرحله نابود شدنت است.

 

             (با خود اندیش چه بودی واپسین

                              کز محبت این چنین زاده شدی

               بی شمار است خدایان شما

                              که در آنها یکی خالق نیست

              همه مخلوق شمایند

                              همه دست پرورده دست شمایند)

+ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1385/08/24 ساعت 15:41 توسط : سیاوش |
یکشنبه 1385/08/21 :: 14:59 :: به قلم : سیاوش

« درود بر آنانی که همواره در انتظار مسیح هستند.» و یک مطلب دیگر از قلم خودم، همچون مطالب قبلی. این را گفتم چون ممکن است افرادی باشند که اصلاً با این طرز فکر و عقاید موافق نباشند و بدانید که این مطالب هیچ مرجعی ندارد و ممکن است درست یا غلط باشند. که از نظر خودم کاملاً صحیح هستند و با جرأت می گویم که می توانم همه آنها را اثبات کنم.

و اما چرا دوباره بحث نیاز؟ چرا دوباره در مورد نیاز نوشته ام؟ چون هنوز به جواب سؤال هایم نرسیده ام و بازهم نرسیدم و ترجیح دادم این بار نیاز را به چند گونه تقسیم کنم تا شاید کمی به جواب سؤال ها نزدیک شوم.


  پروردگارا (بت ها، گاوها و گوسفند ها،ستاره ها و ماه و خورشید، حیوانات درنده و جونده) اگر شما خدای من هستید ترجیح می دهم بمیرم که هرگز شما را نپرستم. و اما پروردگارا ( خدایی که همه خدایان بالا را خلق کرد، خدایی که تمام هستی از آن اوست) اگر تو خدای منی بازهم ترجیح می دهم که بمیرم، اما این بار بمیرم تا ببینم، تا حقایق را ببینم توسط تو ای خــــدا.

مرگ، مردن: یک نیاز، نیاز برای مخلوق، خالق نیازمند اما ظاهراً بی نیاز. نیازبه مخلوق نیازمند، مخلوقی که تمام وجودش نیاز و نقص است (نیازمند منقوص).

نیازمند منقوص: نیازمندی که در عین نیاز بسیار دارای نقص های بسیار نیزمی باشد ( انسان).

انواع نیاز: 1- نیاز طبیعی: مثل نیاز به خوردن، آشامیدن. نیازهای طبیعی گاهی به واسطه روح پلید وشیطانی انسان تبدیل به نیازهای غیر طبیعی می شود. مثل نیاز به خوردن حرام ( گوشت تمامی حیوانات). نیازهای غیر طبیعی به خاطر عدم برطرف شدن نیازهای طبیعی به وجود می آیند. نیاز های طبیعی انسان مادرزادی هستند.

2- نیاز معنوی: مثل نیاز به پرستیدن و مورد پرستش قرار گرفتن.نیاز به ارتباط با آفریننده، با خالق. نیاز های معنوی کم کم احساس می شوند، زمانی که به بلوغ عقلانی می رسیم. گاه باید برای گرفتن پاسخ سؤال هایمان به خدا مراجعه کنیم نه به کتاب های تحریف شده فرستادگانش ( تورات، انجیل، قرآن).

مراجعه به خدا: اگر فرد گناهکاری باشیم تنها با خودکشی می توانیم با خدا ارتباط برقرارکنیم و لی اگر گناهکار نباشیم می توانیم همواره با او سخن بگوییم. از او بپرسیم و او به ما پاسخ دهد. اما چرا به افراد گناهکار پاسخ نمی دهد که آنها مجبور شوند که خود را نابود کنند تا به او برسند، مگر او مهربان نیست؟ مگر او همه بندگانش را دوست ندارد؟ یعنی به آن حد از گناه رسیده ایم که دیگر قابل بخشش نیستیم؟ و حالا جواب این سؤال: از آنجا که خداوند تمام مخلوقاتش را دوست دارد به این افراد (گناهکاران) پاسخ نمی دهد تا آنها خودشان به سوی خدا بیایند (خودکشی کنند) تا انسان های پاک به واسطه آنها گناهکار نشوند و خودکشی به این منظور هیچ گناهی ندارد.

از جمله نیازهای معنوی می توان به نیاز به مرگ اشاره کرد. همین که ما بخواهیم برای رسیدن به خدا بمیریم خود یک نیاز معنوی است.

به چه کسی نیازمند می گویند؟: بهتر است بگوییم به چه کسی بی نیاز می گویند. چون تمام مخلوقات اعم ازجاندار و بی جان همه و همه نیازمند هستند. تنها یک نفر وجود دارد که بی نیاز است و آن هم خالق بـــــزرگ، خـــــداست. که هنوز در مورد بی نیازبودن او شک دارم. همانطور که در متون قبلی بارها و بارها گفته ام که خدا به خاطر نیاز به مورد پرستش قرار گرفتن که یک نیاز معنوی است انسان را خلق کرد. خدا ممکن است نیاز معنوی داشته باشد اما هیچگاه نیاز طبیعی ندارد چون فاقد جسم است و ما هم که دارای نیازهای طبیعی بی شماری هستیم فقط به خاطر جسمی است که خدا به ما داده.

+ نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1385/08/21 ساعت 14:59 توسط : سیاوش |
شنبه 1385/06/25 :: 8:47 :: به قلم : سیاوش

چرا باید برای ترس از آتش نماز خواند؟ چرا؟ یعنی اگر نه آتش و نه جهنمی وجود نداشت نماز نمی خواندید؟ یعنی خدایتان را فراموش می کردید؟ یعنی وحدت به کفر تبدیل می شد؟

یعنی خدایتان ارزش پرستش ندارد؟ یعنی شما که روزی ده بار می گویید " حمد و ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است" دروغ می گویید. پس در واقع حمد و ستایش برای آتش است، پس از آتش می ترسید، پس از خدایتان نمی ترسید، پــــس آتـــــش را مــی پــرســتــیــد. وقتی می گویم شما دین خود را انتخاب نکرده اید نگویید نه. وقتی می گویم شما فقط به خاطر این که پدر و مادرتان مسلمان بوده اند و آنها هم باز به خاطر این که پدر و مادرشان مسلمان بوده اند مسلمان هستید نگویید نه. وقتی می گویم اگر شما هفتصد سال پیش در هند به دنیا می آمدید یک گاوپرست بیش نبودید نگویید نه. چون شما به دنبال خدایتان نرفتید. چون شما همان کاری را کردید که پدر و مادرتان کرده اند و باز آنها کاری را کرده اند که پدر و مادرشان کرده اند. شما به دنبال خدایتان نگشتید. شما به ظاهر مسلمان هستید و در کلام خدا را می ستایید، اما نمی دانید که آتش را برای پرستش خود قرار داده اید و به خاطر ترس از آتش نماز می خوانید.

پس به دنبالش روید. به دنبال حقیقت، به دنبال آنچه که هست. از مسیح شروع کنید. از مسیح شروع کن، از مسیح شروع کن، از مسیح شروع کن.  

  "در نام قدوسش هـــــلـــــلـــــویـــــا"

+ نوشته شده در تاریخ شنبه 1385/06/25 ساعت 8:47 توسط : سیاوش |
شنبه 1385/06/25 :: 7:55 :: به قلم : سیاوش

گفته اند بترس، از خدایت بترس!. اما چرا؟ چرا باید بترسیم؟. چرا باید از کسی که عاشقانه خلق می کند بترسیم. مگر ما را دوست ندارد؟ مگر به ما عشق نمی ورزد؟ مگر خدای محبت نیست؟ پس چرا باید بترسیم؟ بگویید از زندگی در این دنیا بترس نه از خدا. از گناهانی که انجام می دهی بترس نه از خدا. از مخلوقاتش بترس نه از خدا. از سزای اعمالت بترس نه از خدا.

او را دوست داشته باش چنانکه او نیز تو را دوست دارد. در تنهایی هایت با او سخن بگو تا او نیز با تو سخن گوید. به انتهایش بیندیش، به انتهای بی انتهایش. با او باش در سکوت و تنهایی. دردت را بگو تا چاره کند. از خوبی ها بگو تا افزون کند. از زیبایی ها بگو تا عالم زیبایی را به تو نشان دهد. از عشق بگو تا عاشق ترت کند. از صلیبی که به دوش داری بگو تا زندگی جاودان مسح شده مسیح را به تو دهد. بگو، از غم و غصه ات هم بگو تا با تو همدردی کند، تا درد تو را به روح خود دهد تا تو از آن رها شوی و در آسودگی زندگی کنی. بگو، از پنهان و از آشکار بگو. از خاطرات تلخ و شیرین بگو. از زندگی در این دنیا و سختی هایش بگو. بگو تا طریق زندگی مسیحایی را به تو نشان دهد. زندگی که پایان ندارد، تا ابد با او خواهی بود و تا ابد با او می گویی و با او می سازید و با او نابود می کنید و با او و با عشق یکی می شوید. از روح او می شوی، روحی که نقص و نیاز نمی شناسد. پس باز هم در آخر می بینی که فقط باید به مسیح ایمان داشته باشی تا بتوانی با خدایت یکی شوی، تا بتوانی زندگی جاودان را از آن خود کنی. یک مسح شده واقعی باش تا خدا تو را نیز مسح کند.

بشتاب به سویش تا راه را به تو نشان دهد، راهی که آخر آن به مسیح ختم می شود، به سرنوشت او میرسی، به سرنوشتی که مصلوب باز می گردی، اما این بار تنها نیستی. این بار کسی با تو است که تو را دوست دارد، کسی که صادقانه به تو عشق می ورزد. کسی که تو را بی نیاز از همه می کند، کسی که با تو یکی می شود، یعنی تو با او یکی می شوی.

+ نوشته شده در تاریخ شنبه 1385/06/25 ساعت 7:55 توسط : سیاوش |
جمعه 1385/06/17 :: 3:21 :: به قلم : سیاوش

لحظه هايت را با خدايت تقسيم كن. كمي هم براي او بگذار، با او صحبت كن، از او بخواه، ستايشش كن، ولي هيچ نپرس كه هيچ نمي گويد. سؤال هايت را بدون جواب مي گذارد و تو از همين ناراحت مي شوي. قبلاً گفته ام كه چرا حرف نمي زند، پس از او سؤال نكن، جوابت را سعي كن خودت حدس بزني، چه درست، چه اشتباه، خودت حدس بزن. اگر نمی توانی حدس بزنی پس منتظربمان، منتظر نشانه هایش باش. او با نشانه هایش به تو پاسخ خواهد داد و اگر چنین نبود باید کمی بیشتر صبر کنی، فقط کمی بیشتر صبر کن تا جوابت را در آن دنیا دهد. در آن دنیا به تو پاسخ می دهد، اما جواب او در آن زمان به چه ... .

مثلاً از او سوال می کنی که خدایا چرا ما را خلق کردی؟ هدف تو از خلق انسان چه بود؟. مطمئن باش که جوابی نخواهی گرفت، مثل من، اول خودت حدس می زنی، مثلاً من حدس می زنم که یکی از دلایل خلق انسان نیاز خدا بود، که در این مورد هم قبلاً نوشته ام. نیاز به کسی که با او همدرد باشد، نیاز به کسی که با او تنهاییهایش را فراموش کند، نیاز به کسی که او را بستاید و نیازها و نیازها ادامه دارد ...

حالا تو چه حدس می زنی؟ واقعاً هدف او از خلق انسان چه بود؟ اگر نمی توانی حدس بزنی پس منتظر نشانه هم نباش، چون هیچ نشانه ای وجود ندارد. این را از تجربه ام می گویم. بهتر است کمی بیشتر انتظار بکشی تا در آن دنیا به تو پاسخ دهد. فقط کمی بیشتر، مثلاً شاید یک چیزی حدود هزاران سال،  چیزی نیست که فقط شش حرف ( ه ز ا ر ا ن) کنار هم گذاشته شده اند. پس منتظر باش، منتظر عیسی مسیح باش که او تنها منجی انسانهاست. او که بیاید به تمام سوالهایت پاسخ خواهد داد. سعی کن به او ایمان بیاوری تا به تو زندگی جاودان بخشد، پس در حین انتظار تلاش کن. به این می گویند " انتظار مثبت".

همواره در پناه عیسی میسح باشید./   «هـــــلـــــلـــــویـــــا»

+ نوشته شده در تاریخ جمعه 1385/06/17 ساعت 3:21 توسط : سیاوش |
جمعه 1385/06/17 :: 3:20 :: به قلم : سیاوش

سكوت كن، سكوت كن مثل خدایت. مثل او كه هیچ گاه سخن نگفته، مثل او كه می بیند ولی نمی گوید. یك بار هم كه شده مثل او باش، ببین اما نگو، بشنو اما نگو، فقط سكوت كن. تازه آن وقت می فهمی كه چرا خدایت هیچ نمی گوید. بگویم چرا یا خودت سكوت می كنی تا بفهمی؟ چیزی نمی گوید چون، یعنی نمی تواند بگوید چون می بیند، چون گناهان ما را می بیند و از كرده خود پشیمان می شود. از خلق این بشر پشیمان می شود، اشك می ریزد، در درون خود گریه می كند. فقط به خاطر گناهانمان، به خاطر این كه در مورد مخلوقش اشتباه می كرد. او گفت كه " می دانم آنچه را كه شما (فرشتگان) نمی دانید." ولی در واقع نمی دانست، آن فرشته هایش بهتر می دانستند كه چه جانوری خلق شده.

پس فقط سكوت كن تا تو هم ببینی آنچه را كه خدایت می بیند.

بدان آنچه را كه می بینی فقط بخش كوچكی از آنی هست كه خدایت می بیند. گناهان آشكار را می بینی آن هم نه همه اش را. گناهان پنهان و مخفیانه ای كه خدا می بیند تو نمی توانی ببینی. پس سكوت كن تا بدانی كه خدایت چه می كشد.

+ نوشته شده در تاریخ جمعه 1385/06/17 ساعت 3:20 توسط : سیاوش |
جمعه 1385/06/17 :: 3:18 :: به قلم : سیاوش

یك نظر از یكی از خوانندگان وبلاگ:

"این زندگی از آن توست، خود تصمیم بگیر برای امری كه در پی انجام آن هستی و با شایستگی آن را به انجام برسان.

خود تصمیم بگیر كه در زندگی به چه عشق بورزی و صادقانه عاشقش باش.

خود تصمیم بگیر تا در جنگل قدم زده و بخشی از طبیعت شوی.

خود تصمیم بگیر تا سكان زندگی ات را به دست گیری، این تنها و تنها از تو بر می آید.

خود تصمیم بگیر تا زندگی ات را نیك، پر هیجان، با ارزش و بس شاداب سازی..."

 جـــــــــــواب:

+ نوشته شده در تاریخ جمعه 1385/06/17 ساعت 3:18 توسط : سیاوش |
دوشنبه 1385/06/06 :: 10:30 :: به قلم : سیاوش

به نام خدا

   به نام خدایی كه ما را از آب و خاك آفرید. خدایی كه شیطان را برای گمراهی ما قرار داد. خدایی كه از خلق كردن خسته نمی شود. خدایی كه با بنده هایش بازی می كند. گاه بر عرشیم و گاه بر فرش... به نام خدایی كه نابودی ما برای او اهمیت ندارد. به نام خدایی كه می تواند كمك ما كند ولی این كار را به اندازه زیاد نمی كند. نمی دانم برای چه برای چه ما اینگونه نابود می شویم. چرا؟؟؟ چرا خدا ما را به حال خود رها كرده؟ چرا؟. این سوال ها را چه كسی جواب می دهد؟؟؟ چه  كسی ؟ هیچ كس. هیچ كس نمی تواند جواب دهد چون جوابی وجود ندارد این سوال ها تا ابد می ماند تا زمانی كه عیسی مسیح منجی آخر زمان ظهور كند تا زمانی كه  خدا خودش به آنها جواب دهد. ولی جواب ها در آن زمان به درد من نمی خورد. من همین حالا می خواهم به این سوال هایم جواب داده شود، همین حالا.

       منتظر جواب می مانم خدایا نمی دانم كه كی می خواهی حرف بزنی كی می خواهی خودت را به ما نشان دهی كی؟ خدایا با ما چه می كنی ها؟ بگو دیگه به ما بگو چه بلایی می خواهد سرمان بیاید، بگو دیگه خدا جون بگو خدا خدا خدا بگو ازت خواهش می كنم بگو . بگو.

  كثیف  تر از این دیگر نمی شود . بد تر از این دیگر نمی شود . خدایا گناه ما چیست؟

بگو دیگه. بگو دیگه می بینی كه فقط تو را می پرستیم پس چرا با ما این كارها را می كنی؟ خدایا بگو دیگه گناه ما چیست؟ بگو دیگه خداجون بگو بگو بگو، بگو چرا با ما این كارها را می كنی؟. می خواهی ما را اذیت كنی. می خواهی سربه سر ما بگذاری؟ كمكمان كن از تو خواهش می كنم. حداقل به خاطر نقص و نیازی كه به ما دادی كمكمان كن.

خواهش می كنم كمكمان كن. بگو ما چه گناهی كردیم بگو خداجون بگو.

 نه، نه نمی شود به همین راحتی گذشت  بگو دیگر خدا خدا خدا خداااااااااااا.

   داری با ما چه می كنی خب چرا حرف نمی زنی بلد نیستی یا نمی خواهی حرف بزنی. بگو ازت خواهش می كنم بگو بگو چرا؟ چرا؟ چرا باید نابود شویم در حالی كه تو خدای مایی خدای همه ما همه مااااااااااا مایی وجود ندارد همش خودتی و خودت تنهای تنها. تو را آن قدر دوست دارم می دانم كه داری گریه می كنی به خاطر دردی كه ما داریم به خاطر بیچارگی های ما به خاطر بدبختی هایمان.خودت كردی كه درود برخودت باد! آره، درود، درود بر تو كه كثیف ترین موجود را خلق كردی كثیف ترین موجودی كه می توانستی را خلق كردی می دانی چه اشتباهی كردی . تو از روح خودت در ما دمیدی پس چرا ما نیازمندیم ؟ولی تو نه. چرا ما نقص داریم؟ ولی تو نه. چرا ما گناه می كنیم؟ ولی تو نه. چرا ما اینقدر درمانده ایم؟ ولی تو نه. مگر از روح خودت به ما ندادی پس چرا ؟ واقعا چرا؟

چرا هیچ نمی گویی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1385/06/06 ساعت 10:30 توسط : سیاوش |
دوشنبه 1385/06/06 :: 10:14 :: به قلم : سیاوش

از روح خودش در ما دمید، روحی كه دارای فضایلی مثل مهربانی، بخشندگی، همدلی، انسان دوستی و خیلی چیزهای دیگر بود، اما یك چیزی كم داشت شاید هم خدا خودش نخواست كه آن فضیلت و برتری را به انسان دهد. آیا می دانید آن چیست؟ درك، ما نمی توانیم همدیگر را درك كنیم مگر در دو موقعیت یكسان باشیم تا بفهمیم چیزهایی كه از ته دل انسان ها بیرون می آید چه رنگی دارد. والاّ هرگز نمی توانیم همدیگر را درك كنیم. برای همین هم هست كه درد یكدیگر را نمی فهمیم، چون همیشه روح ما، ذات ما نقص دارد. چیزی كه ما با آن به دنیا آمدیم و همیشه آن را همراه داریم. نقصی به نام نیاز. نیاز یك كلمه عادی نیست. كلمه ای پر از معنی و مفهوم ، كه این معانی و مفاهیم آن است كه باعث می شود ما همیشه نیازمند بمانیم. نمي خواهم دوباره بحث نياز را پيش بكشم، به اندازه كافي قبلا با اين كلمه آشنا شديم. فعلا چيز زيادي براي گفتن ندارم، تا نوشته هاي بعدي شما رو به اون خدايي مي سپارم كه شيطان را خلق كرد!!!

+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1385/06/06 ساعت 10:14 توسط : سیاوش |
دوشنبه 1385/06/06 :: 8:50 :: به قلم : سیاوش

خیلی راحت از بین  می رویم بدون این كه خودمان چیزی بفهمیم و خیلی راحت نابود می شویم بدون آنكه خدایمان متوجه شود.

      باید ساخت. باید به زندگی در این كثافت عادت كرد.

     نمی دانم چرا خدایمان چیزی نمی گوید. گویی سالهاست ما را رها كرده به حال خودمان و دیگر كنترل مخلوقاتش از دستش خارج شده . آنقدر توی كارخانه آدم سازیش مشغول به كاراست  كه حساب آدم هایی كه ساخته از دستش خارج شده. مثل این كه كار و كاسبیش سكه شده، اما آیا فكر آخرش را هم كرده؟ ، فكر آن همه نفت و بنزين كه باید بخرد تا ما را با آنها بسوزاند. از این می ترسم كه یك وقت كارخانه اش ورشكست شود.

     كارخانه ای كه مواد اولیه آن كثیف ترین و نجس ترین چیزهاست. گِلی پر از كثافت و نجاست و آبی گندیده و پر از لجن.

     ولی این را بدانید كه ما بازیچه دست او شده ایم. گاه بر عرشیم  و گاه بر فرش.

+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1385/06/06 ساعت 8:50 توسط : سیاوش |
شنبه 1385/03/27 :: 14:8 :: به قلم : سیاوش

او راست می گفت، او می دانست، می دانست كه انسان چه جانوری است. جانوری كه دنیا را به كثافت می كشاند. جانوری كه برای شكم و .....  برادر كُشی می كند. جانوری كه از ابتدا گناهكار بود. جانوری كه عاشق مادّیات می شود و ارزش های معنوی برای او بی ارزش می شوند. از همان ابتدا شیطان راست می گفت. انسان خدایش را فراموش می كند. انسانی كه از گِل متعفنی ساخته شده شروع به گناه و خونریزی می كند، اما خدا می گفت: "من می دانم آنچه را كه شما نمی دانید." به راستی او چه چیزی را می دانست؟ می دانست كه انسان، آدم، بشریت، همه گناهكارند؟ می دانست كه مخلوقش خونخواری است كه فقط می كُشد تا به هدفش برسد؟ هدفی كه خودش هم  هیچ وقت ندانست آن چیست. می دانست كه انسان مانند خودش پاك نیست؟ می دانست كه در آفرینش او نقصی وجود دارد كه انسان همیشه و همیشه نیازمند است؟ نیازمند. می دانست كه خلیفه او در زمین دست به چه كارهایی می زند؟ می دانست كه خلیفه او، جانشین او، فرستاده هایش را، پیغمبرانش را در زمین به دار می آویزد؟ و با ریختن خون آنها خود را پیروز می بیند؟ نه نمی دانست، او نمی دانست. اگر می دانست هیچ گاه چنین موجودی را خلق نمی كرد. مگر او از آینده آگاه نیست؟ پس چرا آدم را خلق كرد؟ مگر او در همه جا حاضر نیست؟ پس چرا در زمان غفلت آدم در بهشت به او هشدار نداد؟ پس چرا گذاشت آدم مرتكب گناه شود؟ مگر او بنده خود را دوست ندارد؟ پس چرا او را به لجنزاری همچون زمین فرستاد؟ "تَبارَكَ الله اَحْسَن الْخالِقین". چرا این جمله را گفت؟ مگر نمی دانست كه مخلوقش او را فراموش می كند؟ و دنیای كثیف خود را كثیف تر می كند؟ واقعاً هدف او از خلق انسان چه بود؟ یك سرگرمی یا  بازی با مخلوقاتش؟ آیا او واقعاً ما را دوست دارد؟ ما را كه هرگز به او نیندیشیده ایم و نخواهیم اندیشید.                     چه می پویم در این سرای پوچی؟ چه می خواهم از خدای آسمانها؟ چه می جویم ره جویندگان را؟ چه نابودی، چه پیروزی كدامش به درد من آواره بدبخت كدامش می شود سرنوشتم؟ كدامش آخرش می بایدش بود؟ كدامش ...؟   بس بیچاره ایم ما، بس درمانده ایم ما، بس نیازمند ستایشیم ما. و الا چه سود ما را كه ستاییم او را؟ او ما را نیازمند آفرید، چون خود نیز نیازمند بود!!! آری؟ خیر؟ آیا او نیازمند ستایش است؟ آیا او نیازمند وجود انسان است؟  او ما را آفرید تا به ما نشان دهد كه چه توانایی دارد؟ چه چیزی را به ما نشان دهد؟ مایی كه هنوز وجود نداشتیم، چه چیزی را می خواست نشان دهد؟ او با این كار خود چه چیزی را می خواست ثابت كند؟ این آفرینش برای او یك سرگرمی است. - اگر او نیازمند آفرینش بود فرشتگانش برای او كافی بودند. باز هم فرشته خلق می كرد تا فقط او را بپرستند. فرشتگانی كه فقط برای ستایش خلق شده اند. فرشتگانی كه جز ستایش كاری از آنها بر نمی آید. پس برای چه انسان را خلق كرد؟ برای تحول در نظام آفرینش یا برای تحول در نظام ستایش؟ ستایشی كه به كفر تبدیل شد. همین نوشته ها هم شاید خود نوعی كفر هستند! او كه چیزی كم نداشت. او كه بی نیاز است. پس چرا؟ چرا انسان را خلق كرد؟ چرا؟ هدف او چه بود؟ نه به دنیا آمدنمان و نه از دنیا رفتنمان به اختیار خودمان است. پس باید در این مدت چه كنیم؟ میان تولد و مرگ. هدف ما چیست؟ هدف ما از زندگی چیست؟ كار- تلاش- یا پرستش؟ خدا كه چیزی نیاز ندارد پس چرا ما را آفرید؟ مگر ما به او گفتیم كه ما را خلق كن كه حالا پرستش و ستایش او بر ما واجب شود؟ او خودش انسان را آفریده و حالا خودش هم باید نیاز های آن را برطرف سازد.  نه، او ما را آفریده تا ما را امتحان كند كه چه جانوری از آب در آمده ایم، اگر به درد می خوریم  برویم به بهشت والا باید آنقدر بسوزیم تا از خلق شدنمان پشیمان گردیم. مگر ما خواستیم به دنیا آییم كه حالا باید تلاش كنیم تا زندگی كنیم، زندگی كنیم تا بمانیم و بمانیم تا بمیریم. همیشه آخر هر زندگی مرگ بوده و هیچ. ولی شما می گویید كارهای نیك و آنچه كه حاصل از تلاش خود برای دیگران باقی گذاشته پس از مرگ می ماند تا دیگران از او یاد كنند. مگر دیگران چه كسانی هستند؟ اصلاً مگر اهمیت هم دارد كه چه چیزی برای دیگران باقی می گذارد یا نمی گذارد؟ مگر دیگران كیستند؟ دیگران ماییم، كه بالاخره مثل او می میریم و از یادها می رویم. و در آخر در این جهان هیچ به جا نخواهد ماند جز خون انسان ها. پس، پس باز هم می گویم كه چرا ما اینجاییم؟ چرا وجود داریم؟ چرا خلق شده ایم؟ چرا باید زندگی كنیم؟ زندگی كه آخر آن نابودی و فناست چه سود؟ می گویید برای آن دنیا. می گویید برای آن دنیا باید تلاش كنیم، زندگی كنیم. اگر برای آن دنیا تلاش و زندگی می كنیم خب خداوند كه همه چیز را می داند، می داند كه چه كسی باید به جهنم رود و چه كسی به بهشت. پس از همان اول این كار را می كرد.لابد می گویید: "خب آنهایی كه به جهنم می روند طلبكار می شوند كه چرا ما در جهنم هستیم و بعضی ها در بهشت؟ چرا ما باید بسوزیم و بعضی ها بسازند؟." خب جهنم برای چه؟ برای كسانی كه گناه نكرده اند؟ و شما هم می گویید پس بهشت برای چه؟ برای كسانی كه مار نیك نكرده اند؟ و من می گوییم پس نه بهشت و نه جهنم و نه هیچ آدمی. باز هم خداوند باید فرشتگانی را بیافریند كه فقط كارهای خوب انجام می دهند. البته اگر می خواهد انسانی بیافریند باید انسانی پاك و بی گناه و معصوم، همانند دویست و چهارده هزار پیامبری كه به زمین فرستاد بیافریند. همانند عیسی و موسی و نوح و یحیی و ابراهیم و یوسف و مریم و فاطمه و زهرا و ... . پس چه اجبار كه انسان گناهكار و پاك را در كنار هم بر روی زمین قرار داد؟ تا برای همیشه در جنگ و ستیز باهم، خون و خونریزی كنند؟ آیا باز هم ما مدیون خداییم؟ خدایی كه ما را آفریده، زمین و زمان را، آسمان و دریا را، كوه و دشت و صحرا را، جنگل و رود و كویر را، همه را او آفرید. حتی شیطان را. خدایی كه برای ما دنیایی پاك قرار داد و ما با گناهانمان آن را لجنزاری بیش نساختیم. گناهانی كه هركدام دلیل یك بیماری و مرضی می شد و حادثه پشت حادثه برای انسان ها اتفاق می افتاد.
+ نوشته شده در تاریخ شنبه 1385/03/27 ساعت 14:8 توسط : سیاوش |
دوشنبه 1385/01/14 :: 11:25 :: به قلم : سیاوش

عیسی را مسیح نامیده اند زیرا:

1-     به خاطر میمنت وجود و بركتی كه در وی بود.

2-     عیسی را مسیح نامیده اند چون با مَسْح طهارت و پاكیها خود را از گناه مصون می داشت.

3-     عیسی را مسیح نامیده اند چون او هیچ بیماری را مَسْح نمی كرد مگر آنكه به زودی بهبودی می یافت.

4-     عیسی را مسیح نامیده اند چون روح القدس هنگام ولادت با بالهایش او را مَسْح نمود تا از شرّ شیطان در امان باشد.

 

 

عیسی در دنیا چگونه زندگی می کرد؟

 

عیسی همواره می گفت: خدمتگزار من دستانم می باشد. مركبم، پاهایم و زمین بسترم و بالشم، سنگ است. گرمابخش من در زمستانها جاهای گرم زمین بود و چراغ شبم، نور ماه، غذایم، گرسنگی و چادر شبم، خوف از خداوند است. لباسم، پشمینه و میوه و سبزیم، گیاهان روئیده بر زمین است. شب سر بر بسترم می نهم در حالی كه چیزی با خود ندارم و صبح سر از خاك برمی دارم و باز در كنارم ثروتی نیست، با این حال در روی كره زمین هیچ كس را ثروتمندتر از خود نمی یابم.
+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1385/01/14 ساعت 11:25 توسط : سیاوش |
چهارشنبه 1384/12/10 :: 13:50 :: به قلم : سیاوش

پرنده ای به روی شانه ام نشسته است جیغ نزنید

سر و صدایتان نگاه او شكسته است جیغ نزنید

برایتان ترنمی همیشگی سروده مثل باران

و از حضور چند گربه پلك بسته است جیغ نزنید

و هیچ آدمی صبور نیست مثل يك درخت هرگز

كه شانه بر عبور او دهد كه خسته است جیغ نزنید

شما كه شكل یك درخت نیستید لااقل بپرسید

چرا و از كجا گریخته و رسته است جیغ نزنید

كه آشیانه ای همیشگی به روی شانه ام و روی

بلند شاخه های پایدار رسته است جیغ نزنید

شبیه الفتی میان یك ملك و آدمی تغزل

میان یك قلم و دست عشق بسته است جیغ نزنید

بر این صلیب شاخه ها خیال كرده است او،  نترسید

مسیح یك درخت ریشه ناگسسته است جیغ نزنید

                                                                        ایــــــلیــــــا   

jesus 4


+ نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1384/12/10 ساعت 13:50 توسط : سیاوش |
دوشنبه 1384/10/26 :: 12:35 :: به قلم : سیاوش

خدا را سپاس ، در حالى كه نه از رحمت او نوميدم ، نه از نعمتش بى‏بهره‏ام و نه از آمرزش او مأيوسم و نه از پرستش او سر بر تافته‏ام . خداوندى ، كه رحمت او همواره برجاست و نعمتش را زوال نباشد و دنيا سرايى است ، كه ناپايدارى مقدر اوست . مردمش از آنجا رخت برخواهند بست . هم شيرين و گواراست و هم سبز و خرّم . خواستاران خود را زود مى‏يابد و مى‏ربايد . هركه در او بنگرد ، دلش را مى‏فريبد . پس هر توشه نيكو ، كه ميسّر است ، برگيريد و قدم به راه سفر نهيد . در دنيا بيش از آنچه شما را بسنده است می خواهيد و بيش از آنچه به شما داده است طلب می كنيد .

                                   Jesus 4

 

 درود بر آنانی كه عیسی مسیح را قربانی گناهان خود می دانند؛

چند نفر از برادران مسلمان گفته اند كه چگونه ممکن است كسی به خاطر گناهان دیگران قربانی شود؟ مگر ممكن است كسی گناه كند و دیگری به خاطر گناهان او قربانی شود؟

- برادران،عیسی مسیح زمانی كه مصلوب شده بود می توانست از پدر آسمانی خود تقاضا نماید كه او را از رنج كشیدن بر روی صلیب نجات بخشد و به آسمان ببرد ولی چنین درخواستی ننمود. او به خوبی می دانست كه اراده خدا این بود كه او رنج بكشد و به عنوان قربانی برای گناهكاران جان بدهد و به همین دلیل پدر آسمانی خویش را اطاعت نمود و در حدود شش ساعت بر روی صلیب رنج و عذاب كشید، سپس در ساعت سه بعد ازظهر چنین فرمود:«ای پدر، روح خود را به دستان تو می سپارم.» بعد از این فرمایش جان سپرد. آن گاه سربازی بر پهلوی عیسی نیزه زد و افسر مسئول به پیلاطس گزارش داد كه عیسی مرده است.

پس بدانيد كه عيسي مسيح به خاطر گناهان ما قرباني شد.

                                  Jesus 1

 

Jesus 4

+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/10/26 ساعت 12:35 توسط : سیاوش |
دوشنبه 1384/09/28 :: 14:6 :: به قلم : سیاوش

خدا، مریم بود

تمام هستی در زهدان مریم است

شهریور!

            شهریور!

                        شهریور!

چهارمین شهریور اما

                           با او بیعت خواهید كرد

به من ایمان بیاورید

                          به سپید هایم

به سپیدخوانی های صورتش

عسلی كه در چشم ها می نوشید

                                        شرابی كه از لب ها.

هیچ مریمی نمی زاید اما  

كه مریم، خود را زاییده بود

                                    و من باز در مسیح خود

دستهایم را بفشارید

سپس می توانید تاج پر خارایم را.

ایلوئي!

         ایلوئي!

       لما سبقتني؟

تو می گویی هیچ فرقی نمی كند

 

مریم همیشه صلیب خود را به دوش می كشد.

 

" پیش گویی كتاب آسمانی به انجام رسید:

 

او جزو بد كاران به حساب خواهد آمد."

 

                                                  " به دست شما گناهكاران تسلیم می شویم"

مرگ هر لحظه به من آب می نوشاند

 

                                                و من به شما زندگی.

 

                                                                               ایــــــلیــــــا   

+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/09/28 ساعت 14:6 توسط : سیاوش |
دوشنبه 1384/08/30 :: 12:42 :: به قلم : سیاوش

چنانت محتاجم، كه بی تو زندگی ام نیست، و چنانت مشتاقم، كه جز تو، دل دادگی ام.

چنانت مهربان یافتم، كه تنها به تو دل باختم. ای آن كه نامت بلند است و حدیث بودنت، بی چون و چند! ای زیبای محض! من سر در تسلیم تو تا بردم و نقش غیراز تو ستردم؛ هیچ نماند، الا عشق.

تو را با كدامین واژه باید ستود؟ كه ستایش گری خردینه ام و پرستش گری، كمینه :

الهی!

بر آن ترنم مستانه ات سوگند و آن تعزل جانانه ات: كه هستی ام به هستت پیوند و مستی ام به جام الستت.

كه گر رضای ام به رضای تو باشد، گو؛ هر چه دل می خراشد، از هم بپاشد!

الهی!

قلمم را به معنی خوش بیارای و زبانم از حكایت نا راست، بپالای.

چشمم به زیبایی، و گوشم را به نغمه های دل انگیز، بگشای.

دستم به روزی حلال، مالامال ساز، و راهم به پای كمال هموار فرمای.

+ نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1384/08/30 ساعت 12:42 توسط : سیاوش |
پنجشنبه 1384/06/31 :: 12:54 :: به قلم : سیاوش

ای پدر ما که در آسمانی.

 

                      نام مقدس تو گرامی باد.

 

                                          ملکوت تو برقرار گردد.

 

          خواست تو آنچنان که در آسمان مورد اجراست در زمين نيز اجرا شود.

                     نان روزانه ی ما را امروز نيز به ما ارزانی دار.

    خطا های ما را ببخشای چنانکه ما نيز آنان را که به ما بدی کرده اند ميبخشيم.

                           ما را از وسوسه های شيطان حفظ فرما.

  زيرا ملکوت قدرت و جلال تا ابد از آن تو خواهد بود.

   

                                                                          آمين (متی۱۳:۶-۵)

 

 

+ نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1384/06/31 ساعت 12:54 توسط : سیاوش |

RSS


This template have designed by CATERINA . copyright © 2009 all rights reserved